عنوان :مقدمه
فرستنده: حميدرضا

شبي در كنار درياي بريگانتس قدم مي زدم. همان جا كه خانه ها انگار كشتي هاي غرق شده اي هستند در مه و بخار آب دريا. و باد جلبك ها را به آرامي در ميان خرزره ها مي دواند.
نمي دانم در جستجوي چيزي بودم يا كسي در تعقيبم بود. يادم مي آيد دوران سختي بود اما من يكي به دلايلي كه از عجايب روزگار است ، خوشبخت بودم.
ناگهان از پس پرده تاريك شب پيرمردي آراسته كه لباس سياهي تنش بود و گلي به يقه كتش داشت از كنارم گذشت و سرش را به احترام كمي خم كرد.كنجكاو شدم و دنبالش راه افتادم گر چه قدم هايم بلند بود ولي به زحمت مي توانستم پا به پايه او راه بروم.انگار بر هر وجب زمين پرواز مي كرد. از گام نهادنش روي چوب نمناك موج شكن صدايي بر نمي خاست.
پيرمرد لحظه اي ايستاد و با حركاتي به رديابي در آسمان مشغول شد گويي دارد موقعيت ستارگان را مي سنجد بعد از روي رضايت سري تكان داد و از پلكان موج شكن كه به آب هاي تيره گون سرازير مي شد پايين رفت. فرياد زدم:« دست نگه داريد ، حضرت آقا ، اين كار را نكنيد»
اما پير مرد گوش نكرد. ديري نپاييد كه تا كمر در آب بود و كمي بعد نا پديد شد. تامل نكردم و همانطور در آب پريدم. آب يخ بو و در عمق لجن آلودش خرده سنگها و مشتي طناب كشتي غوطه مي خوردند. دور و برم را نگاه كردم تا اثري از پيرمرد بيابم و با كمال شگفتي در چند متري كف درياچشمم به يك علامت نوراني خورد كه روي آن نوشته شده بود كافه. درست شبيه اين بود كه آدم ديرهنگام در رويا شنا كند. من هم پشت سر پيرمرد به طرف آن علامت كه آب را به رنگ آبي روشنايي مي داد شنا كردم.
به اين ترتيب رسيديم به ساختماني كه با حلزون هاي مارپيچي خاتم كاري شده بود و دري چوبي داشت. در بلافلاصله باز شد و پيرمرد گل به يقه دستش را به طرفم دراز كرد و كاري كرد كه ناگهان به داخل كشيده شدم و ديدم آنجا كافه دلگشا و با صفايي است كه با با صندلي هايي در سبك هاي مختلف تزيين شده بود. بعضي از آنها در در سبكهاي دريايي قديمي بودند ، بعضي در سبكهاي نا متعارف خوش رنگ و بعضي ديگر هم كاملا امروزي! به نظر مي آمد كه پيشخوان بدنه يك كشتي است چون براق بود و عظيم. پنجره شيشه اي يك كشتي در بالاي رديف بطري ها ديده مي شد كه در پس آن مي شد قنديل هاي مرجان و دسته هاي ماهي را ديد و لذت برد. مثل هر كافه ساحلي ديگر مشتريان اينجا هم مشغول نوش بودند. آنها عجيب ترين گروهي بودند كه تا به حال ديده ام.
پيشخوان دار به من اشاره كرد تا به طرفش بروم.خنده اي در سيمايش محسوس بود. نوشيدني اي تعارفم كرد و گلي به يقه ام زد. زير لب گفت:
« از حضورتان در اينجا بسيار خوش وقتيم. خواهش مي كنم بفرماييد بنشينيد ، چون امشب شبي است كه هر يك از حاضران در اينجا داستاني را روايت مي كند.»
نشتم و گوش سپردم به داستان هاي كافه اي به نام: Persian Story

