تبليغاتX
مجله داستان و شعر
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 16:27
قبل از هر چیز باید از دوستانی که با نظرات خودشون ما رو به ادامه کار امیدوار کردند تشکر کنم.

در آميختن

مجال
بي رحمانه اندك بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.

از بهار
حظ ّ تماشائي نچشيدم،
كه قفس
باغ را پژمرده مي كند.
***
از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
كه لب از بوسه نا سيراب.

برهنه
بگو برهنه به خاكم كنند
سرا پا برهنه
بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم،-
كه بي شايبه حجابي
با خاك
عاشقانه
در آميختن مي خواهم.

احمد شاملو


 دلا و جیمز رو یادتونه؟

 اما این بار اثری دیگر از نویسنده داستان هدیه سال نو. با هدیه سال نو همه آشنا هستیم (کسایی هم که آشنا نیستند بعدا آشنا می شوند) برای همین تصمیم گرفتیم یکی دیگر از آثار معدود ترجمه شده از این نویسنده  بزرگ رو در وبلاگ قرار بدهیم.البته شاید این داستان رو قبلا در سایت قابیل خوانده باشید. این داستان هم مثل همه داستان های پورتر پایانی غافلگیرکننده داره. البته شاید این داستان در سطح پایین تری نسبت به داستانهای دیگر این نویسنده قرار بگیره ولی در کل داستان زیباییست و ارزش خواندن را دارد و می تواند شما را تحت تاثیر قرار دهد ولی شاید فقط برای چند ساعت.در ضمن بعد از خواندن داستان هم می تونید در قسمت مقاله ها درباره زندگی اُ.هنری بخوانید.

انتخاب سوپی

ویلیام سیدنی پورتر ( اُ.هنری )

سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابه‌جا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می کرد...

ادامه داستان

o.henry



مطالبی درباره ویلیام سیدنی پورتر ( اُ.هنری ):
سالهاى اوليه زندگى را در شرايطى غيرمعمول سپرى كرده بود. از ۳سالگى كه به دليل مرگ مادر؛ عمه و مادربزرگش سرپرستيش را به عهده گرفته بودند، با چهره نامهربان روزگار آشنا شده بود.
به همين جهت در ۱۵سالگى قصد كرد شكل زندگيش را تغيير دهد.گرچه پدرپزشك و عمه مديرمدرسه و عمويش داروساز داروخانه شهر بود و شرايط حاكم بر زندگى نويد آينده تحصيلى خوبى را مى داد اما ويليام از مدرسه و تحصيلات دل خوشى نداشت و به همان آموزش ابتدايى و اندك بسنده كرد و تنها با عشق به كتاب و مطالعه مدرسه را ترك كرد و راهى فردا شد.
كار را با داروخانه عمو شروع كرد و خيلى زود در مورد داروها و نحوه مصرف آن اطلاعات به دست آورد تا جايى كه همه فكر مى كردند او جانشين بعدى عموى داروسازش خواهدبود.
ذوق و استعداد هنريش نيز از همان ايام بسيار مشهود بود و او نه تنها داروهاى موردنياز اهالى شهر را در اختيارشان مى گذاشت بلكه به كشيدن طرح و كاريكاتور چهره مشتريان نيز علاقه زياد نشان مى داد. او چهارسال در اين حرفه ماند. ۱۹ساله بود كه تصميم به ترك شهر و ديارشان گرفت و اين بار سراغ پرورش گوسفند وكار در دامپرورى و مرتع يكى از دوستان خانوادگى رفت و در كنار آموختن و تجربه  اين حرفه، الفباى كلمات داستانى آينده اش را با خود مرور مى كرد!
ويليام ۲۵ساله با استعدادى كه در زمينه طراحى در خود ديده بود كار ديگرى را آغاز كرد و طراح و نقشه كش شركت دوستى ديگر شد و در همين ايام بود كه طرح زندگيش را نيز ترسيم و با دخترى كه سالهابه او علاقه داشت ازدواج كرد.
او كه در ۲۹سالگى همسر و پدر خانواده بود، مسؤوليت سنگين ترى را بردوش خود مى ديد به همين خاطر كار در بانك با سمت تحويلدارى را آغاز و مدتى از اين طريق گذران امور كرد. كم كم شايعاتى از گوشه و كنار به گوش مى رسيد: «او را متهم به اختلاس در بانك مى كردند.» از طرفى بشدت به مصرف الكل روى آورده بود و تحمل ادامه كار را نداشت به همين خاطر و براى فرار از آنچه كه به درستى نمى دانيم براثر اشتباه در محاسبات وسهل انگارى بوده و يا براستى اختلاس و امرى عمدى از كار دست كشيد و سراغ راه اندازى هفته نامه اى فكاهى رفت اما ديرى نگذشت كه با شكست در اين كار به مقاله نويسى در روزنامه ها روى آورد.
در اين زمان اگرچه وضعيت حرفه ايش با ثبات تر شده بود اما شايعات مربوط به دوران كار در بانك او را رها نمى كرد به همين خاطر مجبور به ترك خانه و خانواده و عزيمت به شهرهاى ديگر شد تا شايد موج تهديدها فروكش كند.
بيمارى همسر و ظهور علايم ناخوشايندى از بيمارى در وى باعث شد ويليام دوباره راهى خانه شود اما مدت كوتاهى پس از آن او را از دست داد. پيش از آنكه دخترش درد از دست دادن مادر را تحمل كند ناچار به قبول جدايى از پدر هم شد و پدر با رأى دادگاه روانه زندان گرديد؛ مدت محكوميت او ۵ سال تعيين شد.
دوران اقامت در زندان براى پرورش نويسندگى دوران خوبى بود.
به انگيزه كمك مالى در تأمين مخارج زندگى دخترش بيشتر و بيشتر مى نوشت. تجربه كار در داروخانه عمو براى او بسيار مفيد واقع شد و شب كارى در داروخانه زندان امكان نوشتن را براى او مهيا كرده بود.
كم كم به اين فكر افتاد كه «ويليام سيدنى پرتر» باتوجه به سابقه كيفرى بدى كه داشت براى ورود به دنياى نويسندگى نام و خاطره مناسبى را در ذهن ها زنده نمى كند. به همين خاطردهها نام مستعار را براى خود برگزيد تا آنكه سرانجام به O,henry رضايت داد.
عده اى مى گويند اين نام حاصل خاطرات كارش در سالهاى اوليه جوانى و مزرعه دوستان قديمى و گربه بازيگوش ايشان «هنرى» است كه بارها به او مى گفتند «اُوه، هنرى»!!
اما شواهد ديگر كه به نظر محكم تر مى آيد ريشه اين نام را به دوران محكوميت در زندان مرتبط مى دانند و معتقد هستند تخلص او برگرفته از اسم زندانبان دوران محكوميتش "Orrin Henry" است!!
۳سال و ۳ماه گذشت، خوش رفتارى او در زندان باعث شد زودتر از موعد مقرر مرخص شود و از اينجا بود كه O henry نويسنده مشهور آمريكايى رسماً متولد شد. گرچه پس از آن بيشتر از ۱۰سال زنده نماند ولى حاصل آن نگارش بيش از ۳۰۰داستان كوتاه بود و سرانجام در سال ۱۹۱۰ خالق اين آثار ارزشمند در ۴۸سالگى در فقر شديد مالى بازندگى پرفراز و نشيبش وداع گفت!
 

نوشته شده توسط Persian Story Gruop | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 16:57

فقط ۲ نفر؟!... بگذریم.

قاصدک !هان  چه خبر آوردی ؟              

از کجا  وز که خبر آوردی ؟        

خوش خبر باشی اما.اما

گرد بام ودر من

بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری-باری

برو آنجا که بود چشمی گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید

که دروغی تو .دروغ

که فریبی تو .فریب

قاصدک! هان .ولی ...آخر ...ای وای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام آی !کجا رفتی ؟ آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی .جایی؟

در اجاقی -طمع شعله نمیبندم -خردک شرری هست هنوز

 

قاصدک!

 ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم میگریند .

مهدی اخوان ثالث.


داستان این هفته «مغروق» هست از آنتوان چخوف نویسنده بزرگ روسی.

در خيابان ساحلي يك رودخانه ي بزرگ كشتي رو ، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله هايي كه معمولاً در نيمروز گرم تابستاني برپا ميشود. گرماگرم بارگيري و تخليه ي كرجيها و بلمهاست. فش فش كشتيهاي بخار و ناله و غژغژ جرثقيلها و انواع فحش و ناسزا به گوش ميرسد.هوا آكنده از بوي ماهي خشك و روغن قطران است … هيكلي كوتاه قد با چهره اي سخت پژمرده و پف كرده كه كتي پاره پوره و شلواري وصله دار و راه راه به تن دارد به كارگزار شركت كشتيراني « شچلكوپر » كه همانجا در ساحل ، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار است نزديك ميشود.

ادامه داستان 


 ادامه مقاله هفته گذشته:( حمیدرضا.ک - مرضیه شیوایی)

داستان، نمايش كوششي است كه سازگاري افكار و عواطف را موجب مي شود.

نويسنده به طور عام از مردم ديگر با نياز و قابليت ارائه افكار و احساساتش متمايز است ، ارائه افكار و احساسات در شكل و صورتي كه به مردم بهتر فكر كردن و چيره شدن بر مشكلات و ارتباط صحيح با يكديگر را مي آموزد . واعظ ، فيلسوف و مقاله نويس افكار خود را بطور كلي و مجرد بي توجه به احساسات خود ارائه مي دهند اما نويسنده تمايلي به ارائه افكار كلي و مجرد ندارد و مي خواهد آنها را به طور ملموس تصوير كند ، در اين تصوير افكار و احساسات بطور تفكيك ناپذيري به هم آميخته اند. در خلق چنين تصويري در عمل ، نويسنده تجربه خود را به صورت برگزيده و تنظيم شده ارائه مي دهد، به شيوه اي كه خواننده ممكن است خود را در آن سهيم بداند و در افكار و احساسات او شركت كند .

اما تاریخچه داستان کوتاه:

داستان کوتاه، به شکل و الگوی امروزی در قرن 19 ظهور کرد. اولین بار ادگار آلن پو در سال 1842 داستان کوتاه را تعریف کرد و تفاوت میان شکلهای کوتاه و بلند داستان نویسی را با ارائه اصول انتقادی و فنی خاصی مشخص کرد. اما برخلاف اصولی که پو ارائه داده بود،داستان های کوتاهی که در قرن 19 نوشته می شد، فاقد ساختمان حساب شده و محکم بود و به آن ها قصه، طرح ،لطیفه و حتی مقاله می گفتند

در طی یک قرن و نیم که از طلوع داستان کوتاه می گذرد، این نوع اثر ادبی در بیشتر کشورهای جهان، مقام و مرتبه ای والا برای خود دست وپا کرده است. با گذشت زمان انواع گوناگونی از داستان های کوتاه بوجود آمده است و داستان کوتاه، تنوع و تکامل بسیاری یافته و به همین دلیل تعریف های معمولی و قدیمی به اصطلاح تعریف های سنگ شده، قابلیت انعطاف و جامعیت خود را از دست داده است. چه دنیا و هرچه مربوط به آن است و جامعه انسانی، پویا است و نمی توان قوانین ایستا را بر آنها حاکم کرد.

 اولین بار ادگارد آلن پو در انتقادی که بر مجموعه داستان های قصه های ناتانیل هاثورن(نویسنده آمریکایی) نوشت داستان کوتاه را چنین تعریف کرد:

نویسنده باید بکوشد تا خواننده را تحت اثر واحدی که اثرات دیگر مادون آن باشد، قرار دهد و چنین اثری را تنها داستانی می تواند داشته باشد که خواننده در یک نشست که از دو ساعت تجاوز نکند تمام آن را بخواند .

در فرهنگ وبستر برای داستان کوتاه تعریفی آمده است که به نسبت از تعریف های دیگر کاملتر است و بر اغلب داستان های کوتاهی که امروزه نوشته می شود، قابل تطبیق است:

داستان کوتاه، روایت به نسبت کوتاه خلاقه ای است که نوعاً سر و کارش با گروهی محدود از شخصیت هاست که در عمل منفردی شرکت دارند و غالباً با مدد گرفتن از وحدت تاثیر بیشتر بر آفرینش حال و هوا تمرکز می یابد تا داستان گویی.

از آنجا که داستان کوتاه اغلب تغییرات مداوم زندگی فردی و اجتماعی را روایت می کند، طبعاً برای بیان این تغییرات به قالب های متنوعی نیازمند است. ازاین رو داستان کوتاه، پیوسته محمل تجربه های تازه است و انواع گوناگون و رنگارنگی از آن آفریده شده و می شود و نویسندگان بزرگ و نابغه ای هر کدام نوع تازه ای از آن را به نام خود ثبت کرده اند.

برجسته ترین این نویسندگان عبارتند از:

1-     ادگار آلن پو( نویسنده و شاعر آمریکایی)

2-     گوگول( نویسنده روسی)

3-     گی دو موپاسان(نویسنده فرانسوی)

4-     آنتوان چخوف( نویسنده روسی)

5-     اُ.هنری یا ویلیام سیدنی پورتر( نویسنده آمریکایی)

6-     فرانتس کافکا( نویسنده چک)

7-     جیمز جویس ( نویسنده ایرلندی)

8-     رینگ لاردنر( نویسنده آمریکایی)

9-     ارنست همینگوی ( نویسنده آمریکایی)

 

نوشته شده توسط Persian Story Gruop | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 12:47
سلام...

قبل از این که وبلاگ رو بخونید باید یه چیزی رو بگم: ببینید بروز کردن این وبلاگ نیازمند صرف وقت و دقت زیادی است که ما این کارو می کنیم و در ازای این کار انتظار داریم شما هم با ما همکاری کنید. من فکر می کنم بازدیدکنندگان ما بیشتر از ۶ نفر باشند که نظر دادن. البته شاید چون وبلاگ ما یه کم پیچیده است و برای نظر دادن باید به صفحه اصلی برگشت تعداد نظرات کم هست.برای همین تصمیم گرفتیم یک نظر سنجی کوچک در وبلاگ قرار بدهیم و از شما هم خواهش می کنیم در این نظر ستجی شرکت کنید و نظر واقعی خودتون رو به ما بگید چون نتایج این نظرسنجی در ادامه کار این وبلاگ موثر است.

با تشکر از دوستانی که هفته پیش نظر دادند.

 

ساده رنگ

آسمان آبي تر
 آب آبي تر
من درايوانم رعنا سر حوض
 رخت مي شويد رعنا
برگ ها مي ريزد
 مادرم صبحي مي گفت :‌ موسم دلگيري است
 من به او گفتم : زندگاني سيبي است ‚ گاز بايد زد با پوست
 زن همسايه در پنجره اش تور مي بافد مي خواند
 من ودا مي خوانم گاهي نيز
 طرح مي ريزم سنگي ‚ مرغي ‚ ابري
آفتابي يكدست
 سارها آمده اند
تازه لادن ها پيدا شده اند
من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
مي پرد در چشمم آب انار : اشك مي ريزم
 مادرم مي خندد
 رعنا هم.

 سهراب سپهری.


دیکتاتور و میهمان سفید پوش

استفانو بننی/ Stefano Benni

 

رهبری دیکتاتور بود که مردان و زنان کشورش را به زندان می انداخت ، شکنجه شان می کرد و آنان را می کشت. روزی اعلام شد که سرور بزرگ آدمهای نیکو سرشت به دیدنش می آید. از آنجا که این سرور بزرگ خیلی قدرتمند بود ، دور دنیا سفر می کرد و هر جا قدم می گذاشت مردم می دویدند تا او را ببینند ، دیکتاتور باید به بهترین وجه تدارک استقبال از او را می دید...

 

ادامه داستان.


حمیدرضا.ک - مرضیه شیوایی

با تشکر از : سودابه ملاح - هادی فرزاد

منابع: کتاب عناصرداستان( جمال میرصادقی) – نشریه منفی و سایت ها و وبلاگ های دیگر.

 

 هنر داستان

بسیاری از کسانی که برای نخستین بار دست به نگارش داستان کوتاه می زنند و نیز آنان که با ادبیات سر و کار دارند نمی دانند داستان کوتاه چیست .

به جرات می توان گفت که در ادبیات چیزی دشوارتر از تعریف ساده داستان کوتاه نیست . اما به هر حال باید دانست که داستان کوتاه چیست و با دیگر کارهای ادبی چه تفاوتی دارد . بعضی از نویسندگان ، اصطلاحات قصه و داستان کوتاه را مترادف هم می دانند اما این طور نیست .

قصه ، روایت ساده و بدون طرح و نقشه ایست که به عهده ی حوادث و توصیف است و خواننده و شنونده هنگامی که آن را می خوانند یا به آن گوش فرا می دهند به پیچیدگی خاص و غافلگیری و اوج و فرود شخصی بر نمی خورند .

نمونه ی بارز این کار در ادبیات خارجی « ریپ وان وینکل » اثر واشنگتن ایروینگ و سرگذشت « روث » مقتبس از کتاب مقدس است . همان طور که نقاش با اشاره ی چند قلم حالتی را که می خواهد ترسیم می کند . نویسنده نیز به یاری مشتی کلمات می تواند حالت یا حالات شخصیتی را در شرایط و اوضاعی خاص مجسم کند .

طرح ممکن است بیان یا وصف زنده و مختصر حالت شخصی باشد که وضع هیجان آمیزی قرار گرفته است - مثلا مزار مادری که از مزار فرزندش دیدار می کند .

دزموند مک کارتی نویسنده و منتقد انگلیسی چندی پیش در مقاله ای تحت عنوان آثار نو چنین گفت : همیشه انتظار دارم به داستان کوتاهی بر بخورم که واقعا داستان کوتاه باشد ُ اما این انتظار کمتر بر آورده می شود . به صفحاتی بر می خورم که فقط به محیط و اشخاص پرداخته است .

داستان کوتاه به نظر من باید نکته ای داشته باشد . « هوام » معتقد است که داستان کوتاه باید چنان چیزی باشد که بتوان آن را در سر میز ناهار یا شام برای دوستان تعریف کرد : قصه ای باشد در پیرامون واقعه ای مادی و معنوی .

در فرهنگ اصطلاحات ادبي جهان تأليف جوزف شيپلي،«داستان» چنين تعريف شده است :

داستان اصطلاح عامي است براي روايت يا شرح وروايت حوادث. در ادبيات داستاني عموماً داستان، در بر گيرنده نمايش ، تلاش و كشمكشي است ميان دو نيروي متضاد و يك هدف.

اگر اين دو نيرو در شخص واحد تجسم نيافته باشد ما در داستان قهرمان( رهبر نيروي خوبي) داريم و شخصيت شرير(رهبر نيروي شيطاني)، اغلب رسيدن به قهرمان زن هدف است . اگر دو نيرو درون شخص واحدي جمع آمده باشد(مثلاً عشق در برابر وظيفه، جاه طلبي شخصي در برابر خيرو صلاح اجتماعي ) ما او را «شخصيت اصلي» مي ناميم.

«داستان» تصويري است عيني از چشم انداز برداشت نويسنده از زندگي. هر نويسنده « فكر و انديشه» معيني درباره زندگي دارد يا نحوه برخوردش با زندگي ، فلسفه زندگي او را مجسم مي كند . در ضمن هر نويسنده چون هر كس ديگر،« احساس» به خصوصي از زندگي دارد و اين « احساس» صميمانه با « فكر و انديشه» او درارتباط است؛ در واقع افكار و انديشه ها را نمي توان از احساسات و عواطف جدا كرد . اين افكار و احساسات گاهي به هم آميخته و پيوسته اند و گاه در برابر هم قرار مي گيرند. از اين رو ممكن است نويسنده اي قادر نباشد احساسات خود را با افكاري كه برايش مهم است ، مرتبط كند اما مي تواند اين احساسات را در تخيل « شخصيت ها» و« عمل يا عمل داستاني» تشريح و تجربه كند ، همين داستان را      می آفریند

(.ادامه این مقاله را هفته آینده بخوانید )

نوشته شده توسط Persian Story Gruop | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 0:0

مشت می کوبم بر در

 پنجه می سايم بر پنجره ها

 من دچار خفقانم ،     خفقان !

 من به تنگ آمده ام از همه چيز

 بگذاريد هواری بزنم :          ـــ آی . . . ! با شما هستم ! اين درها را باز کنيد . . . !

من به دنبال فضائی می گردم   

لب بامی، سر کوهی، دل صحرايی . . .

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه . . . می خواهم فرياد بلندی بکشم که صدايم به شما هم برسد !

من به فرياد ـــ همانند کسی که نيازی به تنفس دارد ،  مشت می کوبد بر در ،   پنجه می سايد بر پنجره ها ، ـــ محتاجم !

من هوارم را سر خواهم داد !

 چارهء درد مرا بايد اين داد کند !

 از شما « خفتهء چند‌ » ، چه کسی می آيد با من فرياد کند ؟

فریدون مشیری

فریدون مشیری


این هفته داستانی از گی دو مو پاسون  نویسنده مشهور فرانسوی انتخاب کردیم. همچنین می تونید در پایین داستان زندگی نامه و آثار ایی نوینده رو هم ببینید.

نام داستان:آیا رویا بود؟

نویسنده:گی دو موپاسون.

ديوانه وار دوستش داشتم .
ديروز از پاريس برگشتم، و وقتى دوباره چشمم به اتاقم افتاد- اتاق مشتركمان، تخت مان، اثاثيه مان، همه آنچه مرا ياد زندگى موجودى پس از مرگ مى انداخت- چنان اندوه شديدى گريبانم را گرفت كه خواستم پنجره را باز كنم و خود را به خيابان بيندازم. طاقت نداشتم در ميان ديوارهايى كه زمانى او را در بر گرفته بود بمانم، ديوارهايى كه هزاران ذره از او، پوست او و نفس او را در خود داشت. كلاهم را برداشتم كه بيرون بروم، و درست پيش از اينكه به درگاه خانه برسم، از كنار آينه بزرگ  هال گذشتم كه او آن را گذاشته بود تا هر روز، پيش از اينكه بيرون برود، خود را در آن ورانداز كند، سرتاپاش را، از چكمه هاى كوچكش تا كلاهش را....

ادامه داستان

زندگي و آثار گي دو موپاسان  

گی دو موپاسان نویسنده‌ی فرانسوی در ۵ اوت ۱۸۵۰ در کاخ اربابی «میرومانسنیل» در هشت کیلومتری دیپ به دنیا می‎آید. لور دو موپاسان مادری است که می‎خواهد پسرش را بر اساس سنت‎های اشرافی خود تربیت کند. پدر او گوستاو دو موپاسان فاقد پیشینه‌ی اشرافی است و زندگی زناشویی آنان به دلیل غرور زن و سبک‎سری‎های نهانی مرد، همواره دستخوش اختلاف و پریشانی است. بی‎شک در این جو، آرامشی برای پسرک حساس وجود ندارد. کم کم در اثر کشمکش‎های مکرر مادر و پدر، علائم اندوه و بدبینی در پسرک پایدار می‎شود. او هنگامی که سال‎ها بعد به سرچشمه بدبینی شدیدی که مانند ابری تیره بر اندیشه‎اش سایه افکنده می‎اندیشد، همان وحشت‎های ناگهانی را به یاد می‎آورد که در لحظات درگیری‎های پر هیاهوی پدر و مادر به او دست می‎داد. لور دو موپاسان در نامه‎ای به نزدیک‎ترین دوست خود، گوستاو فلوبر درباره پسرش می‎نویسد: «دیگر نه ذوقی برای چیزی دارد و نه به چیزی علاقه نشان می‎دهد. عشقی به کسی ندارد و هیچ‎گونه میل، بلندپروازی و امیدواری از خود بروز نمی‎دهد.»

ادامه

گی دو مو پاسون


قسمت اول این مقاله رو هفته پیش در وبلاگ قرار دادیم و حالا قسمت دوم و در واقع قسمت آخرش رو هم امروز بخونید.

مقدمه کتاب کلیسای جامع ( قسمت دوم ):

"ایوان کونل" جایی گفته بود که وقتی می بیند دارد داستان خود را بازخوانی می کند و ویرگول هایش را در می‌آورد، و باز از نو داستان را می خواند و ویرگول ها را دو مرتبه سر جای قبلی شان می گذارد، متوجه می شود که کارش با آن داستان به پایان رسیده است. من به این منش و دقت نظر به دلیل کاری که در حال انجام است، احترام می گذارم. دست آخر آنچه در اختیار داریم همین واژگان هستند که چه بهتر که واژگان درست و به جا باشند و البته همراه با علامت گذاریهای صحیح تا به شایسته ترین صورت ممکن منظور مورد نظر را برسانند. اگر واژگان در اثر بار احساسی و عاطفی لجام گسیخته و بی محابای نویسنده اش صقیل و سنگین باشند، یا به هر سببی چندان مشخص و دقیق نباشند، به بیانی اگر عبارات و واژگان نامفهوم و گنگ باشند، چشمان مخاطب به راحتی از روی آنها عبور می کند؛ بدون اینکه چیزی دریافت شود. در چنین حالتی حس و حال هنری خاص مخاطب دیگر در گیر کار نمی شود. "هنری جیمز" اسم چنین نگارش نگون بختی را " شرح و بازگویی ضعیف" می خواند.
من دوستانی دارم که به من گفته اند که مجبور شده اند کتابی را شتابزده به دست چاپ بسپارند، چون به پولش نیاز داشته اند، ناشر یا ویراستار کتاب را خواسته، و یا حتی کسی مانند همسر به آنها متکی بوده و خلاصه برای نوشته ای که چندان خوب نبوده به نوعی عذرخواهی کرده اند. زمانی که از رمان نویسی شنیده ام : " بهتر بود زمان بیشتری را صرف این کارم می کردم." بهت زده شده ام و به شدت متعجب. حتی هنوز هم اگر به این حرف بیندیشم، باز شگفت زده می شوم؛ گرچه دیگر به آن فکر نمی کنم. این موضوع به من ارتباطی ندارد. با این حال اگر نمی توانیم نوشته ای را به همان خوبی که باید در نهان می دانیم بنویسیم، پس چرا اصلا این کار را انجام بدهیم؟! در نهایت، رضایت خاطر ناشی از انجام کار به شایسته ترین صورت ممکن و شاهد اصلی این سخت کوشی و تلاش همان چیزی است که می توانیم با خود به گور ببریم. دلم می خواست به آن دوستم بگویم؛ ترا به خدا برو سراغ یک کار دیگر. حتما برای امرار معاش راههای ساده تر و همراه با صداقت بیشتری هم وجود دارد. یا اینکه دست کم در حد توانت این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده و تا جای ممکن از قابلیت ها و استعدادهایت استفاده کن، اما بعد سعی نکن عذر و بهانه بیاوری و خودت را توجیه کنی. نه گله کن و نه چیزی را توضیح بده!
"فلانری اوکانر" در مقاله ای با عنوان بسیار گویای " نگارش داستان کوتاه"، از نوشتن به صورت عملی همراه با مکاشفه سخن می گوید. اوکانری می گوید زمانی که می نشست تا بر روی داستان کوتاهی کار کند، اغلب نمی‌دانست به کجا می خواهد برود. او می گوید بعید می داند که بیشتر نویسندگان هنگام شروع یک داستان بدانند می خواهند به کجا بروند و چه مسیری در پیش رو دارند. او برای نمونه از داستان
" مردمان خوب روستايي"Good Country People سخن می گوید که وقتی شروع به نوشتن آن کرد، چطور داستانی را خلق کرد که پایان آن برایش اصلا قابل پیش بینی نبود:

"زمانی که شروع کردم به نگارش این داستان، هیچ نمی دانستم یک پزشک با پای چوبی در آن است. یک روز صبح دیدم دارم بدن هیچ مقدمه ای درباره دو زنی می نویسم که چیزهایی درباره شان می دانستم. و تا آمدم به خودم بیایم، متوجه شدم دختر یکی از آنها پای مصنوعی چوبی دارد. بعد هم شخصیت "بایبل" فروشنده را وارد کار کردم؛ بدون آن که بدانم می خواهم با او چه کار کنم. حتی تا ده دوازده سطر قبل از آن که بخواهد پای چوبی را بدزدد، اصلا نمی دانستم می خواهد چنین کاری بکند! اما هنگامی که متوجه شدم قرار است چنین اتفاقی بیفتد، فهمیدم امری است اجتناب ناپذیر. "

سالها پیش وقتی این مطلب را خواندم، حسابی شوکه شدم که کسی چون او و به طور کل کسی بتواند به این روش بنویسد. همیشه می پنداشتم که این راز ناخوشایند تنها از آن من است و به خاطر آن قدری ناراحت بودم. به نظرم رسید که نوشتن داستان کوتاه به این روش برخی از ضعف و کاستی های مرا برملا ساخت. یادم می آید با خواندن آنچه او در باب این موضوع بیان کرده بود، به طور شگرفی شاد و امیدوار شدم.
یک بار نشستم تا داستانی را بنویسم که در آغاز کار فقط جمله اولش به ذهنم خطور کرده بود؛ و البته داستان خیلی خوبی هم شد. چند روزی بود که همین جمله اول مدام در ذهنم می گشت: " مرد مشغول کار با جارو برقی بود که تلفن زنگ زد." می دانستم که در این جمله داستانی نهفته است که می خواهد بازگو شود. این را با تمام وجودم حس می کردم؛ اینکه با آن آغاز داستانی همراه است. و ای کاش فرصتی پیدا می کردم برای نوشتن آن. من وقت مناسبی هم نصیبم شد؛ زمانی که به اندازه 12 تا 15 ساعت بود؛ البته اگر قصد داشتم از آن استفاده کنم. و البته همین کار را نیز کردم؛ صبح همان روز نشستم و نخستین جمله را نوشتم؛ و بلافاصله باقی جمله ها پشت سر هم سرازیر شدند. من این داستان را درست مثل یک شعر ساختم؛ هر جمله را بر روی یک سطر می نوشتم و بعد از سر سطر شروع می کردم. خیلی زود توانستم داستانی را در دل همان سطرها ببینم و دانستم که آن داستان از آن من است؛ همان داستانی که دلم می خواست بنویسمش.
از داستان های کوتاهی که با حس بیم و هراس همراه هستند؛ خوشم می آید. به نظر من اندکی حس هول و هراس در داستان کوتاه مناسب و به جا است. از یک جهت این ویژگی به خاطر سیر و روند داستان خوب است. داستان باید حتما " تنش" داشته باشد؛ همان حس اینکه اتفاقی در شرف وقوع است و مسایلی بی امان در جریان می باشد؛ چون در غیر این صورت در اکثر موارد اساسا داستانی در کار نخواهد بود. آنچه موجب خلق تنش در اثری داستانی می شود، تا حدی وابسته به کلمات ملموس و عینی است که به یکدیگر پیوسته و مرتبط شده تا درنهایت عمل داستانی را نمایان کند. و البته چیزهایی هم که به طور ناگفته در داستان بیرون مانده را نیز شامل می شود؛ همان موارد و عبارات ضمنی؛ به بیانی همان لایه های زیرین واژه ها که به ظاهر زیر پوسته صاف رویی پنهان شده است.
" پریتچت" داستان کوتاه را به این صورت تعریف می کند: " داستان کوتاه همان چیزی است که در حین مشاهده و عبور از گوشه چشم دیده می شود." به بخش "گوشه چشم" توجه کنید. در ابتدا همان گوشه چشم است و بعد جان بخشیدن به آن؛ همان که با تبدیل به چیزی که دم و لحظه را روشن می کند، و البته اگر قدری شانس داشته باشیم مفاهیم و پیامد های دیگری را نیز در برخواهد داشت. وظیفه نویسنده داستان کوتاه این است که آن لحظه گذرا از گوشه چشم را از هر نظر تحت پوشش قرار بدهد و آن را با تمام قدرتش بازگو نماید. او هوش و ذکاوت و استعداد، حس توازن و تناسب، توانمندی و ذکاوت ادبی خود را یک جا جمع می کند تا بگوید هر چیز در عالم واقع به راستی چگونه است و خود وی آنها را چطور می بیند؛ نگرشی که منحصر به فرد و خاص خود او است. و این کار با به کارگیری زبان بسیار دقیق و گویا انجام می شود؛ همان زبانی که برای مخاطب جزییاتی را زنده می کند که داستان را برایش آشکار و ملموس می گرداند. برای اینکه تمامی جزییات ملموس و عینی باشند و مفهوم مورد نظر را برسانند؛ زبان داستان باید موشکافانه، دقیق و بسیار مشخص باشد. امکان دارد واژگان به حدی صریح و دقیق باشند که در ابتدا بی روح و بسیار علنی به نظر برسند، ولی باز هم می توانند بار معنایی خاصی به همراه داشته باشند و در صورت استفاده درست، کارکرد لازم و به جای خود را ایفا کند.

نوشته شده توسط Persian Story Gruop | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 14:39

سلام دوستان...

بعد از مدت ها بالاخره وبلاگ بروز شد…. ببخشید که یه مقدار دیر شد.قبل از این که وبلاگ رو بخونید این مطلب رو یاد آوری کنم که : نظرات شما برای ما مهمه. ضمنا قالب وبلاگ رو هم باز عوض کردیم که شما باید حتما نظرتون رو دربارش بگید. واقعا این قالب مشکل بزرگیه که هنوز هم حل نشده. هر کدوم از دوستان هم که قالب خوبی سراغ دارن لطفا بگن. ممنون.

خب بریم سراغ اولین شعر از یک شاعر بزرگ که دیگه همه می شناسینش: هوشنگ ابتـهاج(ه.الف.سـایه)

این شعر رو شاید همه خونده باشید ولی خب چون قشنگه گفتیم بهتره با این شروع کنیم. البته قبلش باید بگم که ما برای اینکه بیشتر به داستان بپردازیم قصد داریم شعر رو از وبلاگ حذف کنیم… نــظــر شما چیه؟!

فرستنده : مســــعود

 

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده مانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
 آفتابي به سرم نيست
 از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
 كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
 كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
 كه هوا هم اينجا زنداني ست
 هر چه با من اينجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
 اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
 كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
 وين چنين بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
 وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان كهكبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
 به تماشاگه پرواز ببر ه.ا.سایه
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار                          
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را 
 بر زبان داشتهباش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من.                            


هوشنگ ابتهاج.



آرشیو داستان

 خب رسیدیم به داستان  ما قصد داشتیم برای هفته اول یک داستان خوب از یک نویسنده بزرگ در وبلاگ قرار بدیم که خوشبختانه همین طور هم شد.

اما توضیحاتی که باید درباره این بدم این هست که من این داستان رو از مجموعه داستان های کوتاه گابریل گارسیا مارکز انتخاب کردم که با ترجمه احمد گلشیری توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده.البته باید بگم که این مجموعه داستانهای خیلی خوبی از این نویسنده کلمبیایی داره که هفته های بعد براتون می ذاریم.

اما این داستان خیلی زیباست وحتما بخونین و از دستش ندین!

 

نام داستان : رویاهایم را می‌فروشم.

نویسنده : گابریل گارسیا مارکز

فرستنده : حمیدرضا

يک روز صبح ، ساعت نه ، كه روى تراس هتل ریویرای هاوانا ، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه می‌خورديم ، موجى عظيم چندين اتومبيل را، كه آن پايين در امتداد ديوار ساحلى ، در حركت بودند يا توى پیاده‌رو توقف كرده بودند، بلند كرد و يكى از آنها را با خود تا كنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده كرد و در شيشه‌ای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با مبل‌ها ، به هوا پرتاب شدند و عده‌اى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به ‌يقين بسيار بزرگ بود، چون از روى خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلى و هتل گذشت و، با آن قدرت ، شيشه را از هم پاشيد. داوطلبان بشاش كوبايى،  به كمك افراد اداره آتش‌نشانى ، آت و آشغال‌ها را دركمتر از شش ساعت جمع كردند و....

ادامه داستان...


 

اما ااین مقاله درباره چگونه نویسنده شدن یک نویسنده است که شاید بتونه شما رو در نوشتن کمک کنه.

مقدمه کتاب کلیسای جامع (قسمت اول) :

از زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه ادبی توسط نويسندگان آمریکايي تعریف و مشخص شد. در این مقاله یکی از برجسته ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگو
می کند.

در اواسط دهه 1960 بود که متوجه شدم به راحتی نمی توانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجه ام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود؛ به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمی دیدم. قضیه پیچیده ای است که در این جا صحبت درباره اش به شدت خسته کننده خواهد بود. با این حال می دانم دلیل اینکه امروزه به وفور شعر می سرایم و داستان کوتاه می نویسم، به همین موضوع برمی گردد. امکان دارد مدام تغییر حالت بدهید، اما معطل نمانید و کاری انجام دهید. در مورد شخص من شاید به این خاطر بود که آن موقع با اینکه هنوز سی ساله نشده بودم، تمام انگیزه های جدی و بزرگم را از دست داده بودم. اگر هم چنین بود، به گمانم برای من که اتفاق خوبی بود. نویسنده ای که قدری شانس و انگیزه داشته باشد، می تواند در کارش خوب پیش برود. انگیزه بیش از حد و بد شانسی، یا حتی نداشتن شانس به کل، می تواند کشنده باشد. برای داستان نویسی استعداد نیز لازم است.
برخی از نویسندگان خیلی مستعد هستند؛ من نویسنده ای را نمی شناسم که بی استعداد باشد. با این حال برخورداری از زاویه دیدی خاص و منحصر به فرد و در عین حال دقیق برای نگریستن و دیدن هر چیز و نیز یافتن بافت و ساختار مناسب برای بیان همان نوع نگرش خاص، مقوله و موضوع دیگری است. به گفته "جان ایروینگ" "جهان در نگاه گارپ" جهانی فوق العاده شگفت انگیز است. در نگاه کسان دیگری چون " فلانری اوکانر" ، "ویلیام فاکنر" و "ارنست همینگوی" جهان طور دیگری است. هر نویسنده ای مانند "چیور"، "آپدایک"، "سینگر"، "استانلی"، "آن بیتي"، "سینتیا اوزیک"، "دونالد بارتلمی"، "ماری رابیسون"، "بری هانا" و...هریک بنا به نوع دیدگاه و طرز تلقی خود جهانی را خلق می کند.
این مقوله در خصوص سبک و نثر نیز تا حد زیادی وضعیت مشابهی دارد، گرچه فقط به سبک محدود نمی شود. نویسنده در هر آنچه که می نویسد، به طور خاص و مشخص امضا یا به عبارتی نشانه منحصر به فردی از خود به جای می گذارد. جهان خلق شده از آن اوست و نه هیچ شخص دیگری. و به این صورت می توان نویسنده ای را از نویسنده ای دیگر باز شناخت؛ که این امر ربطی به استعداد ندارد. همه استعدادهای فراوانی دارند. اما نویسنده ای که به طرز منحصر به فرد و خاصی به امور و رویدادها می نگرد، و به علاوه به این طرز تلقی و بینش بیان هنری خاصی می بخشد، همان نویسنده ای است که دست کم می تواند تا مدتی در این عرصه حضور داشته باشد.
"ایساک دینسن" گفته بود که هر روز مقدار اندکی می نویسد؛ بدون امید و بدون ناامیدی و سر خوردگی. روزی همین نکته را بر روی کارتی خواهم نوشت و آن را بر روی دیوار کنار میز تحریرم می چسبانم. هم اکنون نیز تعدادی از همین کارتها روی دیوار دارم. " یگانه اصل اخلاقی نویسندگی بیان بسیار دقیق مطلب است." از "ازرا پاند". البته تمام حرف این نیست، اما اگر نویسنده ای در بیان مطلب خود دقیق باشد و از این امتیاز برخوردار، لااقل در مسیر درست قرار گرفته است.
کارتی دارم که بخشی از یکی از داستان‌هاي چخوف را رویش نوشته‌ام؛
" ... و ناگهان همه چیز برایش روشن شد." این واژگان برای من سرشار از شگفتی، امکان و احتمال هستند. من شیفته بیان گویا و ساده آن هستم و از اشاره ضمنی اش به امر مکاشفه لذت می برم. به علاوه اسرارآمیز نیز هست. تا پیش از آن چه چیزی مبهم و نامشخص بوده است؟ و چگونه است که هم اکنون همه چیز دارد مشخص می شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به خصوص، اکنون چه رخ داده است؟ در اثر چنین آگاهی ناگهانی و غیر منتظره‌اي مسایلی پیش می آید. من خودم به ناگهان دچار احساس آسودگی خاطر؛ انتظار و حتی پیش بینی می شوم.
یک بار شنیدم "جفری وولف"، نویسنده، به عده ای دانشجوی نویسندگی گفت:" از هیچ ترفند پیش پا افتاده ای استفاده نکنید." این را نیز باید بر روی کارتی نوشت. من آن را تا اندازه ای اصلاح می کنم و می گویم: " هیچ ترفندی به کار نبرید." من از ترفند بیزارم. من به محض مشاهده کوچکترین نشانه ای از ترفند یا هرگونه حقه و شگرد در اثری داستانی بلافاصله به دنبال پوشش استتاری آن می گردم. شگردها همیشه و به هر صورت کسل کننده هستند و من خودم زود حوصله ام سر می رود و کسل می شوم که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد. اما نوشته هایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر می آید، موجب خواب آلودگی ام می شود. نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوما به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجسته ترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسنده ای باید بتواند با پذیرش خطر اینکه امکان دارد ابله جلوه کند، می باید فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن ، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت زدگی مات و مبهوت آن شود.
چند ماه پیش "جان بارت" در نشریه New York Times Book Review گفت که ده سال قبل بیشتر شاگردان او در سمینار داستان نویسی به " نوآوری صوری و رسمی" علاقه مند بودند؛ که این امر دیگر در عمل مصداق ندارد. او از این نگران است که در دهه 1980 نویسندگان بخواهند رمانهای لوس و بیمزه ای در خصوص مامان و باباها بنویسند. او نگران زوال و نابودی تجربه گرایی است؛ آن هم توام با آزاد اندیشی. چنانچه ببینم دور و برم بحث های غم انگیزی درباره "نو آوری صوری و رسمی" در جریان است، کلافه و عصبی می شوم. اغلب اوقات " تجربه گرایی" به مفهوم داشتن مجوزی برای سهل انگاری، بلاهت یا حتی تقلید در نویسندگی است. آنچه به مراتب ناگوارتر است، اینکه چنین به اصطلاح نوآوری مجوزی می شود برای سنگدل ساختن و از خود بیگانگی خواننده. بیشتر وقت ها این دست نوشته ها هیچ گونه خبر جدیدی درباره وضعیت جهان به ما نمی دهد؛ و در نهایت منظره ای را توصیف می کند. توصیف این منظره به چند تپه شنی، شمار اندکی مارمولک در این طرف و آن طرف محدود می شود، اما خبری از بشر و آدم نیست؛ جایی که هیچ بنی بشری در آن سکونت ندارد و تنها مورد علاقه و توجه شمار بسیار اندکی از دانشمندان متخصص است.
باید توجه داشت که در داستان تجربه واقعی نو و اصیل است و به سختی به دست می آید و کسب آن مایه خوشی و سرور است. اما نوع نگرش و تلقی شخص دیگری به امور و چیزها؛ به عنوان مثال "بارتلمی" نباید توسط دیگران تقلید شود. چون به هرحال کاری بی فایده است و بی حاصل. تنها یک بارتلمی وجود دارد و اگر نویسنده دیگری بخواهد حس و حال منحصر به فرد و خاص یا حتی شرح جزییات و صحنه پردازی های وی را تصاحب کند و آن را به عنوان سر فصل و نوآوری اثر خود قرار دهد، فقط وقت خویش را تلف کرده است و با دنیایی آشفتگی، ناکامی و از همه بدتر خود فریبی مواجه می شود. همان گونه که "ارزا پاند" تاکید داشت، تجربه گرایان واقعی باید " همه چیز را از نو بسازند" و طی این روند مسایل و چیز هایی را برای خود کشف کنند. با این حال اگر نویسندگان با حس و عاطفه خود خداحافظی نکرده باشند، مایلند همچنان با ما در ارتباط باشند و اخبار و مسایل خاص دنیای خود را با ما در جریان بگذارند.
در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد؛ آن هم با بکار گیری زبانی عادی و درعین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها؛ مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. می توان سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یکنواخت نوشت و همزمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت؛ همان شور و شعف هنرمندانه ای که کسی مانند " ناباکوف" داشت. این دست نوشته ها را بیش از دیگر نوشته ها می پسندم. من از نوشته های ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم؛ خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق العاده "ایساک بابل" با عنوان " گی دی موپاسان"، راوی درباره داستان نویسی چنین می گوید: " هیچ آهنی نمی تواند با نیرو و قدرت جمله ا ی که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند." به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.

 


 

 

نوشته شده توسط Persian Story Gruop | لینک ثابت | موضوع: