راستش چند هفته ست که ما بروز نمی شیم و این به خاطر این بود که یک سری مشکلات و گرفتاری هایی بود که رفع شد.در این مدت هم من به بعضی دوستان اطلاع دادم که قراره ما دیگه وبلاگ رو بروز نکنیم اما قرار شد چند هفته دیگه هم در خدمتتون باشیم.با تشکر. (در ضمن امروز مقاله نداریم....ببخشید) با تشکر از تمام دوستان خوبمون.

هنر گام زمان
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که زخون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از روی تو دل کندم و آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجند نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است.


اما بعد چند هفته تاخیر حالا با یک داستان خوب بروز شدیم. داستانی از گونتر گراس(نويسنده سرشناس آلمانى و برنده جايزه نوبل ادبيات) به نام چپ دست ها. البته شاید قبلا در جاهای دیگه خونده باشید ولی یکی از دلایل انتخاب این داستان این بود که من هم چپ دستم.البته منظورم از " من " کل گروه نیست منظورم خودم بودم ( حمیدرضا ) شما چطور؟! چپ دستید یا راست؟!
نام داستان : چپ دستها
نويسنده : گونتر گراس
اريش به من خيره شده است. من هم يك لحظه از او چشم برنميدارم. هر دو سلاح به دست داريم و مصمم هستيم، سلاحهايمان را عليه يكديگر به كار ببنديم و به همديگر صدمه نيز بزنيم. سلاحمان پر است. تفنگهايي را كه در مدت تمرينات مكرر آزموده و بيدرنگ پس از تيراندازي با دقت تميزشان كرده بوديم، به سوي هم نشانه رفتهايم. مگزسرد آنها آهسته آهسته گرم ميشود. به مرور زمان چنين ابزار آهني براي تيراندازي، بيخطر به نظر ميآيد، درست مثل اينكه آدم دستكش سياهي بپوشد و يك خودنويس يا يك دسته كليد سنگين را هم همين طور در دست بگيرد و عمه جان ترسويي را با آن چنان بترساند كه او شروع به جيغ و فرياد كند. اما اين فكر هرگز نبايد در وجود من رخنه كند كه سلاح اريش ممكن است بيآزار و بيخطر يا يك جور اسباببازي باشد. اين را هم ميدانم كه اريش نيز حتي يك ثانيه در مورد شوخيبردار نبودن وسيلهاي كه در دست من است به خودش ترديد راه نميدهد. افزون بر اينها، حدود نيم ساعت پيش بود كه سلاحها را باز كرديم، تميز كرديم، دوباره بستيم، پرشان كرديم و حتي ضامنشان را هم آزاد كرديم. هيچ كداممان خيالپردازي نميكنيم. براي انجام مقصودمان خانهي كوچكي را كه اريش تعطيلات آخر هفتهاش را در آن ميگذراند، در نظر گرفتيم. از آنجايي كه اين عمارت ويلايي تا نزديكترين ايستگاه قطار بيش از يك ساعت پياده فاصله دارد، يعني كاملاً دور افتاده است، ميتوان حدس زد كه هيچ گوش ناخواستهاي، به معناي واقعي كلمه، صداي گلوله را نخواهد شنيد. اتاق پذيرايي را از اثاث خالي كرديم و تابلوها را، به خصوص صحنههاي شكار و زندگي با گوشت شكار را از ديوارها برداشتيم. آخر، گلولهها نميبايست به صندليها، كمدهاي براق و نقاشيها با آن قابهاي گران قيمتشان اصابت ميكرد. به آيينه يا چينيها هم نميخواستيم صدمهاي بزنيم. هدف فقط خودمان بوديم.ما هر دو چپ دست هستيم....


همون طور که بالاتر گفتم امروز مقاله نداریم.اما حالا که داستانی از گونتر گراس داریم می تونید با کلیک کردن اینجا صحبتهای این نویسنده رو بخونید. این مصاحبه چند هفته پیش در روزنامه شرق چاپ شده بود. البته من این پایین هم خلاصه صحبتهای گراس رو می نویسم:
خلاصه گفت وگو:
۱- وقتى تصميم گرفته شده را مورد سئوال قرار مى دادى مى شدى دشمن اتحاد آلمان . همان طور كه اگر انتقادى از آمريكا داشته باشى فوراً به ضدآمريكايى بودن متهم مى شوى.
۲- در پايان جنگ من هفده ساله بودم و با وجودى كه جوانى روشن بودم تا آخر به پيروزى نهايى اعتقاد داشتم. مسئله اى كه تا به امروز روحم را عذاب مى دهد. بدون اينكه بخواهم براى خودم پاپوش درست كنم و يا به ديگران اجازه بدهم آن را برايم درست كنند بايد اعتراف كنم كه عذاب هميشگى ام از اين مسئله تا امروز محركى براى كار ادبى ام بوده است.
۳ - وقتى من سال هاى ۱۹۹۰- ۱۹۸۹ پيشنهاد تشكيل يك كنفدراسيون را دادم اين مسئله يك تابو بود. همه مى خواستند فقط يك آلمان واحد، يك سرزمين پدرى واحد، داشته باشند.

